|
 |
| عاشقی پیداست از زاری دل |
نیست بیماری چو بیماری دل |
| علت عاشق ز علتها جداست |
عشق اصطرلاب اسرار خداست |
| عاشقی گر زین سر و
گر زان سرست |
عاقبت ما را بدان شه رهبر است |
| هرچه گویم عشق را شرح و بیان |
چون به عشق آیم خجل باشم از آن |
| گر چه تفسیرِ زبان روشنگرست |
لیک عشقِ بی زبان روشن ترست |
| چون قلم اندر نوشتن می شتافت |
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت |
| چون سخن در وصف این حالت رسید |
هم قلم بشکست وهم کاغذ درید |
| عقل در شرحش چو خر در گل بخفت |
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت |
| آفتاب آمد دلیل آفتاب |
گر دلیلت باید از وی رو متاب |
| از وی ار سایه نشانی می دهد |
شمس هر دم نور جانی می دهد |
| سایه خواب آرد ترا همچون سمر |
چون بر آید شمس إنشَقَّ القمر |
| خود غریبی در جهان چون شمس نیست |
شمس جان باقیست او را امس نیست |
| شمس در خارج اگر چه هست فرد |
می توان هم مثل او تصویر کرد |
| شمس جان کو خارج آمد از اثیر |
نبودش در ذهن و در خارج نظیر |
| در تصور ذات او را گُنج کو |
تا در آید در تصور مثل او |
| چون حدیث روی شمس الدّین رسید |
شمس چارم آسمان سر در کشید |
| واجب آید چونکه آمد نام او |
شرح رمزی گفتن از اِنعام او |
| این نفس جان دامنم بر تافتست |
بوی پیراهان یوسف یافتست |
| از برای حق صحبت سالها |
باز گو حالی از آن خوش حالها |
| تا زمین و آسمان خندان شود |
عقل و روح و دیده صد چندان شود |
| لا تکلّفنی فأنّی فی الفنا |
کَلّت افهامی فلا اُحصی ثنا |
| کلُّ شیءٍ قالهُ غیرُ المُفیق |
إن تکلَّف اَوتصلّف لا یَلیق |
| من چه گویم یک رگم هوشیار نیست |
شرح یاری را که او را یار نیست |
| شرح این هجران و این خون جگر |
این زمان بگذار تا وقت دگر |
| قال أطعِمنی فإنّی جائِعٌ |
وَاعتجل فالوقتُ صیفٌ قاطعٌ |
| صوفی إبنُ الوقت باشد ای رفیق |
نیست فردا گفتن از شرط طریق |
| تو مگر خود مرد صوفی نیستی |
هست را ازنسیه خیزد نیستی |
| گفتمش پوشیده خوشتر سر یار |
تو خود در ضمن حکایت گوش دار |
| خوشتر آن باشد که سر دلبران |
گفته آید در حدیث دیگران |
| گفت مکشوف و برهنه و بی غلول |
بازگو دفعم مده ای بوالفضول |
| پرده بردار و برهنه گو که من |
می نخسپم با صنم با پیرهن |
| گفتم ار عریان شود او در عیان |
نی تو مانی نی کنارت نی میان |
| آرزو می خواه لیک اندازه خواه |
بر نتابد کوه را یک برگ کاه |
| آفتابی کز وی این عالم فروخت |
اندکی گر پیش آید جمله سوخت |
| فتنه و آشوب و خونریزی مجو |
بیش از این از شمس تبریزی مگو
|